تبليغاتX
آلاچیق و آیدا

بسم الله نور -بسم الله نور الی نور - بسم الله نور فوق کل نور

ما آدما كلا آدماي بدبختي هستيم . تو اين كهكشوناي خيلي زياد و بزرگ توي يك سياره اي

كه اصلا حرفش نيست زندگي مي كنيم اونم به مدتي كه حتي در مقابل عمر همين

سيارهه يك پلك زدنه . بعدشم چند ميليارد نفر ديگه مثل خودمون چپيدن اين تو و هي هم

ديگه رو هل مي ديم كه "قلعه شاه مال منه " . 

بدبختي اصلي موقعيه كه بايد تو همين مدت درس بخوني ، پول در بياري ، زبون آدماي

ديگه رو ياد بگيري (مثل آدم همه يكجور حرف مي زدين بفهميم چي مي گين ) عاشق

بشي ، دل ببري و ...يك وقتم متوجه مي شي هيچكدوم درست و حسابي انجام ندادي

وقتم داره تموم مي شه . 

از همه بدتر حال آدماييه كه خيلي از خودشون ممنونن . فكر كنم اينا جو گير ترين آدمان.

چار نفر دورشون گرفتن  واسه پولشون يا خوشگليشون يا هر چي ديگه فكر كردن

علي آبادم شهريه . يكي نيست بگه هي عمو كجا وايستا با هم بريم

.............................................

حاله خوبه تو اين اوضاع و احوال اتفاق بودنم با اتفاق بودنت همزمان شد


+ تاریخ پنجشنبه 17 شهریور1390ساعت 19:46 نویسنده م . مهاجر |

                             سقوط

از وقتي كه حس كردم نوشتن تنها راه ماندن است زمان نسبتا طولاني مي گذرد كه هيچ ننوشته ام و چه جان سخت است آدمي كه ماندنش را به هر خاك و خاشاكي چفت و بست مي كند . به استناد آخرين نوشته ام ريزش باران بر ساحل رنگين كماني زاينده رود بهانه اي شد بر گيجي و منگي چند ماهه ام كه بناست حس نوستالو‍يكش را با سفر قريب الوقوع ديگري لگد مال كنم و بگذارم محمد دستم را بگيرد و دور از چشمان مادرش بر خلوت آجري آنجا بنشينيم و چيپس فلفلي بخورد و سالي را كه مي گذرد و سالي را كه گذشته است به خاطره دوري مبدل كنيم  و پيش از آن به رسم مردمان ايستاده دست به روي دست بگذاريم و گردن كج كنيم بر خاك عمو جان فاتحه اي بفرستيم و بگوييم " خداوند همه رفتگان را بيامرزد " (آنروز كه رفته بود سهيلا ساعت پنج زنگ زده بود . كار از كار گذشته بود و گروهي هيجان دوست بر گردش حلقه زده بودند . اشك بر صفحه سربي سحر مي خزيد و ما ترانه لوركا مي خوانديم . پسر ي پارچه سفيد را آورد در ساعت پنج صبح. طبقي خرما از پيش آماده در ساعت پنج صبح . باقي همه مرگ بود و مرگ در ساعت پنج صبح .  هاله اي زرين گرد سرش ، خنده اش سنبل رومي بود و نمك بود و فراست بود و زور بازوي حيرت آورش شط غرنده اي زشيران بود .

ما بوديم و در برابر ما از خويش مي رود اين تخته بند تن كه طرح آشكار بلبلان را داشت و مي ديدمش كه از حفره اي بي انتها پوشيده است .

اينك اما اوست خفته ي خوابي نه بيداريش در دنبال ، و افسوس كه ديگر نه نارنج بازش مي شناسد و نه دريا ، نه كاجها بر صفحه سفيد كوههاي كندلوس و نه اسبها و رمه ها بر كمر كش جنگل نمك آبرود ، زيرا براي هميشه مرده است  چون تمامي مردگان كه فراموش مي شوند .

نمي خواستم بگويم اما نفسم را بريده است اين گسستن بند بند اين خاشاك كه بر دستان عرق كرد ه ام  سر مي خورد آن هنگام كه عشق (بگذاريد بگويم عشق) الهه برهنه اي است آغوش گشوده و نفسش  بوي زباله هاي دوزخ مي دهد و در گوشم  مي گويد "آه چقدر دوستت دارم .آ آه چقدر خوب است آه ..."  .

به كجا مي توانم بگريزم . تنها گرگهاي گرسنه نوميد مي توانند بر منظره اي از دشت هاي شخم زده پر برف بنگرند و به آلاچيق مفلوكي پناه برند و غريزه وحشي خويش را به انتظار بنشينند

چگونه مي توانم به طرح آن پرند ه اي بينديشم كه در آسمان پرواز كرده است و مي بينمش كه بر كناره مرداب نشسته است و پف كرده و بوي ماده گيش را در هوا پركنده است و مي گويد "من شما را جايي ديده ام " و من او را اصلا جايي نديده ام .

بند بند تنم از هم مي گسلد وقتي سياست به پستانهايش چنگ مي زند و با دندانهاي سفيدش قهقه مي زند و با هر تحرك رانهايش دموكراسي مي زايد با موهاي بور و با چشمان آبي .

و چه فاصله كوتاهي است از هبوط تا سقوط.

 

+ تاریخ جمعه 29 بهمن1389ساعت 21:16 نویسنده م . مهاجر |

عابری بی لبخند

سنگ فرشی مغرور

حسرت یک دیدار

جمعه اي بي رویا

خفتگانی عاشق

تلي از ته سيگار

"با حريق يادها همسفرم

وقتي دورم به تو نزذيكترم"

چهارشنبه بیست و پنجم فروردین ماه است . چند ساعتی از قطعی شدن سفرمان

 به اصفهان می گذرد و من .....


ادامه مطلب
+ تاریخ یکشنبه 12 اردیبهشت1389ساعت 2:42 نویسنده م . مهاجر |

اصلا شبیه خودت نبودی . با چادر مشکیِ طرح داری که سرت بود و زل زده بودي  به من .  مردي كه از او سراغت را گرفته بودم اكنون كنارت ايستاده بود  و انگار زاده شده بود در شيب ملايمي كوچه اي بي ابتدا كه به خانه ات مي رسيد . مانده بودم در صرافت بهانه اي براي بودنم آنجا در حياط خانه اي كه معمولي بودن بي اندازه اش با حياط خاكي و خشكش در آن زمان به چيزي شبيه كلافه گي دامن مي زد .

بهانه اي كه خاطرم نيست مارا  كشاند به كوچه ها  و خيابان ها با صحبت هاي روزمرهِ از مهاجرت  يخ هاي قطب شمال به  كوير طائف  ، از تماشاي طاق باز فوتبال سپاهان – ذوب آهن در آسمان اصفهان و از نقاشي  رو گنبد شاه عبدالعظيم از  ليزري تو ولنجك ......( مردي كه از او سراغت را گرفته بودم هم بود).

برخلاف هميشه كه حسي اينگونه مرا مي كشاند به خلوت مه آلود و معلق موسيقي و شعر ،( اگر نبود سرگيجه مبهمي كه گاه به سياهي مي كشاند منظره آخر اسفندي آنسوي پنجره را )  اين بار انباشت روزمرگي در ذهنم به طرز  تعجب آوري خود نمايي مي كرد .

  نمي دانم  كدام شنيدني و يا ديدني  چرخيد در مغزم كه پس از مدتها زنده كرد فلسفه رو به مرگي را در من ، فلسفه اي كه عادي بودنم را پس از ديدنت به نفريني بدل كرد كه تمام روز همچون روح سرگردان در خود پرسه زدم .

روز به اندازه جان كندني طولاني مي نمود . و روز طولاني  به جان كندني گذشت .

......

+ تاریخ سه شنبه 10 فروردین1389ساعت 6:57 نویسنده م . مهاجر |

بالاخره بارون سرد و لزج امروز  سر شب به برف درشت و متراکمی مبدل شد تا

همچون شب سال نوگذشت یکسال دیگر را اعلان کند و ما همچنان گیج از

فلسفه موهوم تولد و مرگ همچنان به درخت گردو باغ همسایه و تیر چراغ

برق ابتدای کوچه زل بزنیم به حادثه عشق فکر کنیم که قرار است در جایی

 دور و دنج در سرزمین موسیقی و رنگ (نه در زمین که فلاکتی عظیم است

و نه در آسمان که دلهره ای سخت است ) اتفاق بیفتد . آن قدر فکر کنیم

 که سرمان سنگین شود که دیگر نه چکه های سقف آلاچیق و جیک جیک

 گنجشکک اشی مشی تو حوض نقاشی و نه دیگر هیچ . که پلک مان

 سنگین شود تا خوابمان ببرد تا دوباره سنگین پا شویم و تن رخوت

خویش را بر سطح خیابانها و کوچه ها بکشیم تا دوباره دوباره های دیگر

را مزه مزه کنیم .....

 

+ تاریخ چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 21:30 نویسنده م . مهاجر |

 

بخاطر اينكه من مدارك ماشينو جا گذاشتم مادرم مي گويد برگرديم.، من زورم مياد

 بيست كيلومترو برگردم . بر مي گرديم و دوباره بر مي گرديم  و تا مي رسيم دم

بيمارستان ، ساعت حدودا پنج بعد از ظهر  است .

كمتر از نيم ساعت شوهرفاطمه  با برادرزاده اش مي رود . اصغر مادر را مي برد

 شهريار . ومن زل زدم به پدر كه آرام خوابيده است . اطاق دو تخت بيمار دارد كه

 يكيش  خالي است . گفتن بيمارش بد حال  شد و  بردنش سي سي يو . ..

 روي راحتي كه درست زير تلويزيون قرار دارد می نشینم . اگر كاملا تكيه دهم

مي توانم دو تا از چهار پنج پرستاري را ببينم كه پشت پيشخواني نشسته اند

 كه تابلوي ايستگاه پرستاري دارد . اما من بدنم را به سمت جلو  خم كرده ام

 و دارم به برگه اي كه  اسمش كارت همراه بيمار است نگاه می کنم .

  حدس مي زنم شب سختي  داشته باشم  .  پدر هنوز نمي تواند موقعيت

 خودش را درك كنه . لذا مدام در گذشته است و نمي داند اينجا تو بخش

 هشت بيمارستان قلب من روبريش نشسته ام . توي اين حال هوا هنوز روحيه

مرد سالاري را دارد مدام دستور مي دهد و اگر دستورات غير قابل اجرايش اجرا

 نشود عصباني مي شود ، هر چند كه تلاش بيهوده اي مي كند آنهم پيش من

 كه هميشه از طرفش متهم به حرف گوش نكردن بودم . بلند مي شوم به يكي

 از دو پرستاري كه وقتي تكيه مي دهم به راحتي مي توانستم ببينمشان ،

مي گويم من بيست دقيقه مي رم و بر مي گردم .

 از پله ها پايين ميايم و مي رسم به حياط . به مردي كه لباس بيمار پوشيده است

 و از من مي پرسد سيگار دارم يا نه با سر جواب مي دهم چون دارم شماره يكي

از آشناها  كه پرستار است رو مي گيرم . زنگ مي خورد بر نمي دارد . اجازه

 نمي دهم بيش از پنج بار زنگ بخورد قطع مي كنم و بر مي گردم بالا....

 ساعت يازده شب است و من دارم با لب تابم ورق بازي مي كنم . يكي از

گيم هاي ويندوزه . پرستاري كه داخل آمده است توجهش جلب مي شود و

مي نشيند كنار من.  پيشنهاد مي دهد كه فري سل بازي كنم . بعد من فقط

مسئول حركت مي شوم و او مي گويد كه چكار كنم . ساعت از يازده ونيم گذشته

 و من حواسم به تلوزيون بالاي سرم است كه دارد فوتبال بارسا – اينتر

 پخش مي كند . رويم نمي شود به او بگويم كه من مي خواهم فوتبال ببينم ......

 ديگر صداي حرف زدناي زنبور مانند پرستارها را نمي شنوم اما گردنم درد گرفته است .

 بلند مي شوم  برق را خاموش مي كنم و مي روم روي تخت مردي  كه حالش بد شد

و  بردنش سي سي يو  دراز مي كشم .. 

+ تاریخ دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 9:12 نویسنده م . مهاجر |

امشب به يك كشف جالبي رسيدم كه اگه مرحوم اسنوبال زنده بود منو مي كرد

تئورسين  قلعه حيوانات خودش .و اون اينه كه انسان نفهم ترين موجود زنده

است (معذرت) . اصلا به خاطر اين نفهميدنش شده اشرف مخلوقات .

تمام آنچه كه امروز- با رويكرد انسانگرايانه نه متافيزيكي - معرفت بشري مي نامد

 نتيجه كاملا منطقي نفهميدنشه . اگر غير از اين بود دامنه معرفت انسان امروزي

 تفاوت زيادي با انسان پنجاه هزار سال پيش نداشت .

تصور كنيد همون پنجاه هزار سال پيش جايي در شبه جزيره هند دو گاو بهم

بر خوردن . يكي ماغ كشيد و اون ديگري كاملا فهميد كه به قلمروش تجاوز كرده

و سپس با ماغ هاي كاملا قابل درك يكي صحنه را ترك كرد . درست در همان

زمان در جايي مثلا اتيوپي دو انسان به هم بر خوردن . يكي ادايي در آورد

و اون ديگري فكر كرد بايد پيشش برود. جلو تر كه رفت سنگي سرش را شكافت

 (هر چند كه اولي هم نفهميد كه دومي  منظورش را نفهميد ). و از آن زمان تا

بحال آن قدر انسان به هم بر خوردن و آن قدر نفهميدن كه دنيا پر شده از اسطوره

و فلسفه و از طرف ديگه انباراي پر از سلاح هاي رنگو وارنگ كه كه قدرت تخريبشون

 متناسب با حجم نفهميدانا مي ره بالا. اينكه گفتم نفهميدن منظورم "كاملا

نفهميدن" نبود كه اگه اينطور بود حكايت جور د يگه اي مي شد. 

آينه اي كه تصوير سو‍‍ژه را دقيق مي گيرد و دقيق به آينه موازي روبرو مي دهد

 هزارمين آينه تو در تو نيز سوژه را به شکل اصلییش در خود دارد و اینک انسان

 (حجم  اين آينه هاي موازي نفهم )در هزارمين تصوير خود چه از سوژه

دارد .اساسا كدامين آينه شبيه ترين تصوير به سوژه را نشان مي دهد

 (لطفا زحمت نكشيد هيچ عدد ثابت جادويي وجود ندارد . صد تا راديكال

 و خط كسري ببنديد تنگ آووگادرو و نپر و اين حرفا عمرا بتونن. ) .

تازه بعد پنجاه هزار "سال آينه اي"  اصلامهمه سوژه چي بوده يا بدتر اصلا

 سوژه اي وجود داشته . خوب فضا رو اينقده پست مدرني نكنم و

 چند تا نتيجه بگيرم چون احتمالا خوابم دير شده

1-        نتيجه جامعه شناسي : انسان از نه از دو من "فاعلي" و "مفعولي" كه

 از دو من يكي نفهم و ديگري در حال فهم تشكيل شده است

 نتيجه اخلاقي : انسانها بهتره زياد با هم برخورد نكنند و اگرم بر خوردن بهم زياد

به هم نزديك نشن .

 نتيجه سياسي : چهار پا خوب ، دو پا بد

+ تاریخ یکشنبه 28 تیر1388ساعت 1:58 نویسنده م . مهاجر |

يكي نبود اون يكي هم نبود .

يه گنجشككي بود اشي مشي .

خيلي دوست د اشت بيفته تو حوض نقاشي.

اما مي ترسيد رنگي بشه .

سرخ بشه ،

 سياه بشه،

 كبود و سرخابي بشه .

خودش مي گفت . دلش مي خواست  يه روزي  مهتابي بشه ،

 ماه بشه ، تو حجم شب جاري بشه .

بره خونه يارش ، بشينه روي ناودن ، سر بخوره تو ايوون

نك بزنه به شيشه ، كي مي دونه چي مي شه

شايد بده جوابش ، اگه بده جوابش ، يهو مي ره تو خوابش .

وقتي بره تو خوابش ، يارش براش مي خونه :

" يه شب مهتاب ، ماه مياد تو خواب ، منو مي بره ، كوچه به كوچه ،

باغ انگوري ، باغ آلوچه ......"

                              *************

لب پنجره ، قلب كوچيكش مي كنه تاب تاب

پاشو عزيزم بسه ديگه خواب .

ببين داره صبح

مياد تو ميدون

ديو سياه رو

آدم بدا رو ، مي كنه زندون .

پاشو عزيزم راه تو دوره

پشت سياهي يه قصر نوره .

                             *************

مياد دوباره بارون شرشر

عروسي دارن خونه هاجر

گنجشك تنها دلش گرفته

پنجه رو ديوار ، سر توي شيشه

انگاري مرده اون قلب كوچيك

ديگه نمياد از توي كوچه

از روي شاخه صداي جيك جيك .........

                                                            ع . غ . خرداد ۸۸ 

+ تاریخ دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 10:24 نویسنده م . مهاجر |

نوشتن آن هم در سال جدید و آن هم با این تاخیر این وسوسه را تشدید

 می کند که حتما باید چیز متفاوت و با سر و سامونی بنویسم که انگار

 اگه این نوشته خشت اول نوشته های این ساله و کج بشه تا ثریا 

 می رود دیوار کج . اما بعضی وقتا واقعا حس می کنم نوشتن ساعت

تولد داره وهمه این مدت گذشتن سال با اتفاقات بیرونی و درونی

 گوناگونش رسیده به لحظه . اونم توی این شرایط وسط اینم مشغله

کاری که تا اینوقت شب هم درگیرشم و نور دفتر کارم حتی توجه

 اتومبیل هایی که توخیابون این شهر کوچیک رفت آمد می کنن و رو

 به خودش جلب کرده . الان ذهنم درگیر این توضیحاته اما قبل شروع

 داشتم به موضوع تنهایی انسان فکر می کردم . برگمان می گفت

 تو این دنیایی وحشتناک وسیاه (فلسفی) مهمترین تقلای ما گریز از تنهاییه .

 شاید این همه تلاش ما برای دیده شدن و یا یافتن آن کس که مشترکات

 روحی بیشتری با ما دارد از این حس گریزاز تنهایی باشد . برای همین

 آنکس از همه بیشتر در دنیای درون ما سهیم تر است نبودنش خلا بیشتری

 است . نمی دونم چه حسابیه که هر وقت هم که از همه زمان بودنش

 را بیشتر می خوای زمانی است که احتمال یافتنش از تمام زمانها کمتر می شود   

+ تاریخ دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 23:51 نویسنده م . مهاجر |

اينا رو كه دارم مي گم  به خودم مي گم . گفته باشم نكنه يكي بي هوا بياد و بهش بربخوره . " آخه مرض داري ، يارو فكر مي كنه خوشگله ، خوب تو هم چار تا بذار روش و بگو : ماه رو مي موني . بجايي بر نمي خوره ، عوضش اون هم جلو هم پشت سر هواتو داره . اگه حاليش مي شد كه خودش روزي هزار بار صورت نون سنگيشو تو آينه مي بينه . صاف مي گي اين طور و اونطور ، خوب بهش بر مي خوره . حالا اينو مثلن گفتم . يكي مياد و تو دلش خودشو شاعر و نويسنده اي مي دونه كه بعد ها مي شناسنش . چرا مي گي كلماتت هنوز پخته نيست ، هنوز كار داري بايد بيشتر تلاش كني . خوب اونم بر مي گرده بجاي اينكه بگه مرسي عزيزم مي گه: من همينم ،تو خوشت نمياد خوب نياد برام مهم نيست .

همين كارا رو كردي كه شباي جوونيت هر جو جو خوشگلي كه اومد و پر زد كه بياد دور برت ، بجاي اينكه دستشو بگيري و بري آب ميوه خوري و اونوقت تو بغلت بگه كه تو راست مي گفتي ،هنوز بايد بيشتر تلاش كنه و ممنون مي شه اگه كمكش كني . تو گرفتي دو زانو نشستي كنج اطاق سه در چارت كه ، گنجشكك اشي مشي لب بام ما نشين بارون مياد تو ...... . خود حافظ مادر مرده هم كه بود اين همه تعصب نداشت سر ِ شعر و ادبيات و واسه خاطر چشم و ابرو بعضي ها كوتاه ميومد . آخرش خودت موندي با يك آلاچيق و يك عزيزي كه همه حكايتا واسه وقتيه كه نباشه.

 و گرنه اگه باشه حجم بودنش تمام گذشته و آينده رو پر مي كنه .   

+ تاریخ شنبه 3 اسفند1387ساعت 1:0 نویسنده م . مهاجر |